سلام ...ايام عاشورا رو تسليت ميگم....
من حالم ...فكر كنم خوبه....اخه همه چيز تكراريه ..
به آب حسودي ميكنم
فكراي مزاحم آزارم ميدن
دلم مي خواد فاطي رو بكشم
نمي دونم چي درسته چي غلطه
(مريم ماهي دوست دارد (خودش گفت بنويس و بقيه اش را:)
ظرفيت شوخي ندارم
زود بهم بر ميخورد هي
مريم ميگه اينا چيه مينويسي بيا با خودم دردو دل كن(اخه تو ادمي؟)
مريم يكي از دوستامه الانم پشت گوشيه
من به بقيه هي شك دارم چون به خودم شك دارم (شرمنده به او گفتم كه هرچي گفت مينويسم شما همشه باور نكنيد)فكر ميكنم همه با من دشمن هستندبه نظر شما چرا اينگونه فكر ميكنم ؟همين ديگه حالا يه دقه برو دفتر هندسه ات را بذار تو كيفت و بيا جون من برو ميزنم تو سرتا واي اين تب داره (خودتي)چي ميگه؟)
خوب رفت دوباره خودمون شديم ....اه ميخواستم جدي باشم ببين چي كارش كرد
بيخيال
همه چيز تكراريه(به قبلنا مراجعه شود)
غرض از همه اينا اينكه:
پاك گيج شده ام...نميدونم بايد چيكار كنم...كاش يه نفر بود كه همه چيزو ميدونست و ميتونستم راحت باهاش مشورت كنم...يا لا اقل يه كم دلداريم ميداد...ولي نميتونم به كسي بگم ...حتي اينجا...راستش چون ميترسم ..ميترسم كه نه تنها دلدلريم نديد و كمكم نكنيد ....بلكه يه مشت فحشو....(چه تو دلتون چه واضح)بديدو بريند.باور كنيد گفتنش سخته...يه جور اعتراف كردنه...ولي از يه طرف اگه نگم ديگه ميتركم....باشه ميگم اما نه خيلي مستقيم اگه هم كسي دوزاريش افتاد هيچي نگه....
پارسال فاطي بودا كه اومد راجع به خودكشي و اينا باهام حرف زد...راستش اولش برام مهم نبود نه اون دوست جونجوني بود نه حرفاش جدي البته به نظر من ...منم با اون يه حرفايي زدم و ازش خواستم يه كاري بكنه...نه نه به اين سادگي ها شروع نشد و يه كار معمولي هم نبود ولي بيشتر از اين گفتن جايزنيست
اونموقع زياد تو اين خطا نبودم ولي الان ميفهمم كه فاطي اگه قبول كرد به خاطر اين بود كه واقعا ميخواست خودكشي كنه و هيچي براش مهم نبود و الا اگه سالم بود كه قبول نمي كرد يعني.... بگير ديگه خودت
به هر حال اون قبول كرد و من به قصدم رسيدم...بعد از يه مدت متوجه شدم حالش بدترو بدتر ميشه...خوب حقم داشت كاري كه من با اون كرده بودم ادم سالم رو به فكر خودكشي ميانداخت چه برسه به اون...اعصابم خورد شده بود تازه دوزاريم افتاده بود كه چه كرده ام اينجا ديگه نامردي نكردمو كارو تموم كردم سعي كردم باهاش حرف بزنم بگم كه تقصير منه بگم كه نبايد ازش چنين كاري رو ميخواستم ولي اون اصلا به اين چيزا اهميت نميداد ...خيلي كه پاپي ميشدم حتي با زدن منو از خودش دور ميكرد.......تا اينكه اخر سال يه اتفاقاتي افتاد مربوط به ما....اي بابا اصلا نزديك بود گندي كه بالا اورده بوديم (بيشتر بودم)لو بره البته به همراه يك كلاغ چل كلاغ خبرشم مريم(همين بالاييه)به من رسوند منم اولش نخواستم به فاطي بگم اما گفتم راستش اشتباه شده بو يه سر قضيه مريم شده بود و يه سرشم فاطي منم كسي معرفي شده بودم كه فقط از قضيه خبر داره همون موقع هم فاطي طعنه زد ه از رو قيافه در مورد ادما قضاوت ميكنند.............به هر حال اينجوري مريم هم وارد ماجرا شد و من تقريبا رو شنش كردم قضيه چي بوده و خودكشي فاطي رو هم براش گفتم........اون روز خيلي روز بدي بود چون فاطي با اين كه چيزي نميگفت منو سرزنش ميكرد و براي اولين بار تا تونست گريه كرد و......من هم با اينكه اساسي بغض گرفته بودم گريه نكردم تا عصر توي روضه تا مداح شروع كرد منم شروع(نزديك 28 صفر بود)و يه سري مسايل معنوي از اون شب شروع شد كه يه بار كامل ميگم....بقيهشم به همون ربط داره كه بعدا ميگم....بعدا....و .........تاکیدا