جوجو وارد می شود!!!
یه وبلاگ قدیمی می خوام 2باره راش بندازم ....هستید؟
 
 
موضوعات

 
____________________
آرشيو مطالب

اردیبهشت ۸۸

آرشيو مطالب

بهمن ۸٥

آرشيو مطالب

دی ۸٥

آرشيو مطالب

آذر ۸٥

آرشيو مطالب

آبان ۸٥

آرشيو مطالب

شهریور ۸٥

آرشيو مطالب

امرداد ۸٥

آرشيو مطالب

تیر ۸٥

____________________
مطالب اخير

جوجوتخلیه ذهن میکنه!

مروره خاطرات

سلاااااام

ترس

اعتراف

محرم

بعدش

شرط

نيدونم

۱۳۸٥/۱٠/٢٠

____________________
نويسندگان

جوجو

____________________
پیوند ها

اشفته بازار

...امی...غورباقه ها...

جوجو

جوجو

دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان
قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0


 
 
 

۱۳۸۸/٢/۳٠

جوجوتخلیه ذهن میکنه!

سلام طبق معمول ذهنم پراکندسو نمیدونم چی بنویسم ولی دلمم میخواد بنویسم..اوووووه خیلی اتفاقا افتاد ....راه چادگان که اینا اینقدر بحث کردند که اخرش ماشینمون قهر کردو گفت دیگه نمیاام سر حرفشم موند و مجبور شدیم کلی منتظر شیم تا یه ماشین دیگه بیادو به زور ببردش.اونجا هم نشه حتی یه دونه ماهی گرفت بلا میشد گرفتا مگه اینکه تو این چند سالی که ما نرفتیم بلایی سر ماهیاش اومده باشه یا باهوش تر شده باشن.....از مثلا پیاد رویام به سفارش تو که گیر ندی داری چاق میشی!!!از از نزدیک شدن امتحانا و افسوس خوردن که چرا در طول ترم درس نخوندی هییییچ سر کلاسا هم نرفتی....و طبق معمول مثلا درس خوندنای مااا باز من گاهی میخونم تو که دیگه هیچی..مخصوصا از وقتی این نی نی شیطون با نمک اومده ...قربونش برم الهی ....(اخرش من و تو راهی ... میشیم با این ....)(ببخشید یه موضوع کاملا شخصی بود)...از به هم ریختن یهوییو بودن تو که خودش خیلی اروم کنندس...از یاد آوری ماه پیش این موقع...فکر کنم تنها چیزی که نمیتونم فراموش کنمو به خاطرش ازت ناراحت نباشم اهر چند فقط تو نبودی که خیلی چیزای دیگه هم بود ...که باعث شد حسابی داغون شم تو هم که فقط یه حرفی که میخوای بزنیو کامل نمیگیو ادمو سکته میدی...ببخشید !!!نمیدونم چرا هی یادش میوفتم...

امروز نرفتم امتحان میانترم بدم اخه حالم خوب نبود و البته چیزی هم نخونده بودم...این موضوع زیاد مهم نیست یعنی اصلا دادن میانترم مهم نیست فقط دادنش باعث میشه استاد باهات خوب بشه و اگه احیانا جایی گیر کردیو احیانا کاری از دستش بر میاد کوتاهی نکننهه!!!عجب سیستم باحالیه هاااا....

چرااز حال و هوای نت اومدم بیرون حس میکنم قبلا یه جوره دیگه بودا بیشتر حال میداد ولی حالا یه حالیه خوشم نمیاد ازش...بیخیل شاید واسه اینه که دیگه دوستی ندارم اینجا...

نظرات ()

 
 

۱۳۸۸/٢/۱٥

مروره خاطرات

داشتیم با یه دوست خاطراته شهریور ما ه و مکه و .....آخ خدا چه حالی داشت....یاد آوری میکردیم

شما هم یه سر بزنید

البته همه خاطرات خوب نیستند بعضیاش میتونن شک بر انگیز باشن و باعث دعوای دوستا بشن!!!بعد تازه به این فکر میوفتی که واقعا چقدر یه مدت بیکار بودی که هر اتفاق کوجولو و بی ارزشی و بزرگ میکردی و با ابهام فراوان مینوشتی ...و فکرشم نمیکردی یه روزی یه دوستی که خودت واسه مرور خاطره هات دعوتش میکنی بهت شک کنه.....

شک نکن .بعد از این همه وقت ؟!!!!

 

نظرات ()

 
 

۱۳۸۸/٢/۱٢

سلاااااام

بعد از حدود ٢سال سلااااام

وبلاگ خوبم دلم خیلی برات تنگ شده بود

دست پرشی جونم درد نکنهماچ

زودی میام بهت میرسم

 

نظرات ()

 
 

۱۳۸٥/۱۱/۱٦

ترس

مرگ سهل است ولي ميكشد اين غم كه مرا

 تا لب گور به دوش دگران بايد رفت

 اختياري نبود حيف به هنگام رحيل

 ورنه اين راه فنا رقص كنان بايد رفت

سلام

اين چند روز خيلي ترسيده ام ...از قيامت ...از اخر دنيا....از دوره ي اخرالزمان كه الان خيلي شبيهشه.....ترسيده ام از حقي كه بايد ادا كنم و نميدانم چگونه....دوباره يك كار نسنجيده كردمو اينجوري به هم ريختم...بيخيال ....ميدونم كه ميخواستم يه چيزايي بگم اما هنوز وقت نكرده ام بنويسم باشد براي وقتي ديگر...نه...نگران نشويد درس نميخونم...همينجوري وقت ندارم...يعني بيشتر اين فكرا دارن وقتمو ميگيرن و ازارم ميدن ....مثل ادماي افسرده شده ام....حس عجيبي نسبت به ديوونه بودن دارم ....دلم ميخواد الكي هم شده به يكي بپرم و هر چي از دهنم در مياد بگمو خودمو خالي كنم(پس تا اطلاع ثانوي مواظب خودت باش )....فكر كنم الان هم دارم همين كارو ميكنم دارم به خودم ميپرمو ....كاش منم مثل خيلي هاي ديگه جراتشو داشتم.لااقل جرات گفتنشو....مثل فاطي...اما من ميترسم...از اونورش...از بعدش .....از بعد مردن....از قيامت...ميترسم...و ميدونم تا يه راهي براي ادا كردن اين دين يا جبرانش يا...پيدا نكنم جرات اونم پيدا نميكنم....كاش يه نفر بود كه كمكم ميكرد ...كاش يه نفر بود كه لااقل دلداريم ميداد.... اخ خدا جون قربونت برم ...چقدر غريبي روي زمين....هر روز و هر شب دارم دنبالت ميگردم...همه جا هستي به جز تو دل اين ادما...منم يكي از اين ادما...چه فرقي دارم ...منم يكي از اونايي كه ازشون متنفرم...من نميخواستم اينجوري بشه با اينكه از اولش ميدونستم اخر راه من همينه...مثل يك بيكس پركس...تا يه چيزي ميشه ميام اينجا...پس تحملم كنيد.... وايسا دنيا ....وايسا دنيا ....من ميخوام پياده شم....اره دنيا ما نخواستيم ....دلو با خودت ببري....اين همه چرخيديو چرخوندي اخرش چي شد........اون بليط شانس توبگو قسمت كي شد؟

 يه فريب خورده ي فريبداده.................................................................

نظرات ()

 
 

۱۳۸٥/۱۱/۱٢

اعتراف

سلام ...ايام عاشورا رو تسليت ميگم....

من حالم ...فكر كنم خوبه....اخه همه چيز تكراريه ..

به آب حسودي ميكنم

فكراي مزاحم آزارم ميدن

دلم مي خواد فاطي رو بكشم

نمي دونم چي درسته چي غلطه

(مريم ماهي دوست دارد (خودش گفت بنويس و بقيه اش را:)

ظرفيت شوخي ندارم

زود بهم بر ميخورد هي

مريم ميگه اينا چيه مينويسي بيا با خودم دردو دل كن(اخه تو ادمي؟)

مريم يكي از دوستامه الانم پشت گوشيه

من به بقيه هي شك دارم چون به خودم شك دارم (شرمنده به او گفتم كه هرچي گفت مينويسم شما همشه باور نكنيد)فكر ميكنم همه با من دشمن هستندبه نظر شما چرا اينگونه فكر ميكنم ؟همين ديگه حالا يه دقه برو دفتر هندسه ات را بذار تو كيفت و بيا جون من برو ميزنم تو سرتا واي اين تب داره (خودتي)چي ميگه؟)

خوب رفت دوباره خودمون شديم ....اه ميخواستم جدي باشم ببين چي كارش كرد

بيخيال

همه چيز تكراريه(به قبلنا مراجعه شود)

غرض از همه اينا اينكه:

پاك گيج شده ام...نميدونم بايد چيكار كنم...كاش يه نفر بود كه همه چيزو ميدونست و ميتونستم راحت باهاش مشورت كنم...يا لا اقل يه كم دلداريم ميداد...ولي نميتونم به كسي بگم ...حتي اينجا...راستش چون ميترسم ..ميترسم كه نه تنها دلدلريم نديد و كمكم نكنيد ....بلكه يه مشت فحشو....(چه تو دلتون چه واضح)بديدو بريند.باور كنيد گفتنش سخته...يه جور اعتراف كردنه...ولي از يه طرف اگه نگم ديگه ميتركم....باشه ميگم اما نه خيلي مستقيم اگه هم كسي دوزاريش افتاد هيچي نگه....

پارسال فاطي بودا كه اومد راجع به خودكشي و اينا باهام حرف زد...راستش اولش برام مهم نبود نه اون دوست جونجوني بود نه حرفاش جدي البته به نظر من ...منم با اون يه حرفايي زدم و ازش خواستم يه كاري بكنه...نه نه به اين سادگي ها شروع نشد و يه كار معمولي هم نبود ولي بيشتر از اين گفتن جايزنيست

اونموقع زياد تو اين خطا نبودم ولي الان ميفهمم كه فاطي اگه قبول كرد به خاطر اين بود كه واقعا ميخواست خودكشي كنه و هيچي براش مهم نبود و الا اگه سالم بود كه قبول نمي كرد يعني.... بگير ديگه خودت

به هر حال اون قبول كرد و من به قصدم رسيدم...بعد از يه مدت متوجه شدم حالش بدترو بدتر ميشه...خوب حقم داشت كاري كه من با اون كرده بودم ادم سالم رو به فكر خودكشي ميانداخت چه برسه به اون...اعصابم خورد شده بود تازه دوزاريم افتاده بود كه چه كرده ام اينجا ديگه نامردي نكردمو كارو تموم كردم سعي كردم باهاش حرف بزنم بگم كه تقصير منه بگم كه نبايد ازش چنين كاري رو ميخواستم ولي اون اصلا به اين چيزا اهميت نميداد ...خيلي كه پاپي ميشدم حتي با زدن منو از خودش دور ميكرد.......تا اينكه اخر سال يه اتفاقاتي افتاد مربوط به ما....اي بابا اصلا نزديك بود گندي كه بالا اورده بوديم (بيشتر بودم)لو بره البته به همراه يك كلاغ چل كلاغ خبرشم مريم(همين بالاييه)به من رسوند منم اولش نخواستم به فاطي بگم اما گفتم راستش اشتباه شده بو يه سر قضيه مريم شده بود و يه سرشم فاطي منم كسي معرفي شده بودم كه فقط از قضيه خبر داره همون موقع هم فاطي طعنه زد ه از رو قيافه در مورد ادما قضاوت ميكنند.............به هر حال اينجوري مريم هم وارد ماجرا شد و من تقريبا رو شنش كردم قضيه چي بوده و خودكشي فاطي رو هم براش گفتم........اون روز خيلي روز بدي بود چون فاطي با اين كه چيزي نميگفت منو سرزنش ميكرد و براي اولين بار تا تونست گريه كرد و......من هم با اينكه اساسي بغض گرفته بودم گريه نكردم تا عصر توي روضه تا مداح شروع كرد منم شروع(نزديك 28 صفر بود)و يه سري مسايل معنوي از اون شب شروع شد كه يه بار كامل ميگم....بقيهشم به همون ربط داره كه بعدا ميگم....بعدا....و .........تاکیدا

نظرات ()

 
 

۱۳۸٥/۱۱/۳

محرم

چند روزه اساسي سرما خورده ام فكر كنم واسه همينم الان بي خوابي زده به سرم ساعت 3 نصفه شب بچه تو مگه درس نداري ......مامان...من فردا بايد برم مدرسه ....ولي خوابم نمي بره...البته تا باشد از اين بيخوابي ها چون به اين بهونه اولا يه كم درس خوندم دوما ماپم....تبريك بگو....شنبه از طرف مدرسه قرار بود بريم (ميم مثل مادر)رو ببينيم اما من حالم بد شدو اومدم خونه فاطي اينقده دلخور شده بود...خوب به من چه...اااااا.......

اما بریم سر موضوع اصلی:

محرم

يادمه بچه كه بودم يكي گفت هر كي تو مراسم امام حسين(ع)آب بده مثل حضرت ابولفضل سقاي امام است براي همين اون موقعا هميشه محرما يه جا خودمو جا ميدادمو و به عزادارا آب ميدادم ...اما خيلي وقته ديگه اين كارو نميكنم ...فكر كنم از وقتي بزرگ شدم حرفاي محمد رضايي روشن و هومن راهزاد منو به اين فكرا انداخت به اين كه بچگي هام اعتقادات قوي تري داشتم اما الان خيلي وقته اينجور نيست اينو اعتراف ميكنم شايد براي اينكه از شهريور تا حالا دارم دنبالش ميگردم دنبال اعتقادات قوي....

و گفتم آب دوباره ياد سي دي شهادت اب افتادم حتما شنيديد اب فرات بعد از واقعه كربلا كدر شده و دگه زلال نيست اينا به هم ربط دارند چون آب فرات هم بايدن و درك كردن اون همه رنج كدر شده.....و هنوز به آدم شناسي آب حسادت ميكنم.

نظرات ()

 
 

۱۳۸٥/۱٠/٢٦

بعدش

اونروز با همه ی اون حرفا فکر نمیکردم جدی باشه اخه خیلی خفن بود بعدشم مریم رو خریده بودم ولی فاطی هم یکی صد برابر بدتر مریم یعنی ونوس رو خرید و من بدبخت....................

مامانمو میخوام.......................خیلی کنترل کردم و به ونوس چیزی نگفتم ....اما توراه تا تونستم به فاطی توپیدم خوبصد درصد ناراحته از دستم .............ومن بیشتر.......خیلی خیلی بیشتر میگی نه نگاه کن (چه باحالن اینا) همین کافی نیست که کسی حالش خوب نباشه ولی من نصشو سانسور کردم علی الخصوص دردورنج ناشی از اجرای شرط 

راستی سما:می خوای بدونی اونجا یعنی کجا برو سراغ شهریور اگه حال داشتی

 

نظرات ()

 
 

Weblog Themes By Pars Theme